مرور خاطرات دوران فرمانداری مغان(6):
عدل باشد پاسبان گامها…!
انقلاب ما با نام آزادی و عدالت و مبارزه با ظلم و تبعیض آغاز شد و با وجود اینکه این دو واژه زیبا پیوسته لغلغه زبان دست اندر کاران کشور بوده است ،اما اولین چیزی که در عمل به بوته فراموشی سپرده شد ،همان عدالت و آزادی بود؛
عدل باشد پاسبان گامها نی به شب چوبک زنان بر بامها
در سال 1368 هنوز شهربانی ، ژاندارمری و کمیته ها در هم ادغام نشده بودند. با توجه به اینکه گروه خونی سپاه و شهربانی و ژاندارمری و حتی کمیته های انقلاب اسلامی خیلی بهم نمی خورد، از اینرو گاهی رابطه آنها با یکدیگر شکرآب می شد، البته در مواردی که طرف سپاه ، کمیته و یا برعکس طرف کمیته، سپاه بود، خیلی نمی توانستند برای هم دور بردارند چون هر دو مدعی بودند که از خانواده انقلابند و هر کدام برای خود سری در میان سرها هستند!، هر چند که کمیته ها حتی برای سپاهی ها هم گاهی خط و نشان می کشیدند و خود را انقلابی تر از آنها می پنداشتند! اما وقتی میان یکی از ایندو نهاد با ژاندارمری و شهربانی اختلافی پدید می آمد، این اختلافات اغلب به اختلاف تنی و ناتنی منجر می شد و کمتر کسی جرئت می کرد که طرف شهربانی و یا ژاندارمری را بگیرد، از اینرو گاهی پرسنل ایندو سازمان ،مظلوم واقع می شدند و انگیزه کار و خدمت کردن از آنان سلب می شد (اگر جانب انصاف را در نظر بگیریم ، بر و بچه های خوش فکر و اصیل سپاه در اغلب موارد طرف ژاندارمری و شهربانی را می گرفتند تا احساس نکنند که در خانواده انقلاب غریب و ناتنی هستند). در همان روزهای اول مسئولیت خود در مغان احساس کردم که میان سپاه و شهربانی اختلافات عمیقی پدید آمده است و فرماندار پیش از من هم بنا بر ملاحظاتی ناگزیر بود تا به جانبداری از اعضای سپاه بپردازد و همین امر باعث شده بود که اغلب پرسنل شهربانی دل خوشی از فرماندار وقت نداشته باشند و لذا انگیزه چندانی هم برای انجام ماموریت ذاتی خود در سطح شهر و حفظ نظم و امنیت از خود نشان ندهند . پس از آنکه یک مورد از اختلافات میان سپاه و شهربانی گرمی به من گزارش شد ،با توجه به سابقه حضورم در سپاه پاسداران، بچه های سپاه انتظار و حتی یقین داشتند که بنفع آنها داوری کرده و حق را به جانب آنان خواهم داد، اما پس از آنکه موضوع اختلاف را بررسی کردم حق را به شهربانی داده و جانب آنها را گرفتم. این داوری ظاهرا منصفانه و پیگیری های به عمل آمده برای آزادی یک عضو عقیدتی سیاسی شهربانی از بازداشتگاه(همان شخصی که بگفته برخی از مسئولان وقت بخاطر گزارش خلافکاری های یکی از روحانی نماها توسط سازمان قضائی نیروهای مسلح استان دستگیر و بازداشت شده بود)، روابط و مناسبات میان شهربانی و فرمانداری را بطور عجیبی دچار تحول و دگرگونی کرده و نشاط و امید به آینده را در آنان زنده کرد، بطوریکه وقتی به آنها ماموریتی واگذار می شد با جان و دل آنرا به اجراء در می آوردند؛
اگر شاه با داد و بخشایش است جهان پر زخوبی و آسایش است
گاه و بیگاه در شب و یا روز سرزده وارد اداره شهربانی می شدم و یا به محل ماموریت آنها سرکشی می کردم، اما بندرت با اهمال و سهل انگاری پرسنل شهربانی مواجه می شدم.
یکبار که پرهیزکار استاندار وقت به گرمی آمد همراه با او سوار بر اتومبیل به گشت زنی در سطح شهر پرداختیم، ماموران شهربانی به محض مشاهده اتومبیل فرمانداری در هر جا که بودند، با علاقه به خودرو نزدیک شده و ادای احترام می کردند و وقتی استاندار این صحنه ها را دید، با تعجب از من پرسید:”اعلمی چکار کرده ای که اینها اینطور به ما ابراز علاقه و محبت می کنند، در حالیکه پیش از این وقتی با ما و خودروی فرمانداری مواجه می شدند روی خود را بر می گرداندند و وانمود می کردند که ما را ندیده اند” (یعنی شتر دیدی، ندیدی)!؟، در پاسخ به او گفتم تنها کارم این بوده است که عملا به آنها باورانده ام که در حد توان خود بدنبال اجرای عدالت هستم و با هر گونه تبعیضی مقابله می کنم ، از اینرو در حوزه مسئولیت این فرمانداری خودی و غیر خودی معنا ندارد…:چه زیبا گفت فردوسی:
اگر کشور آباد داری بداد بمانی تو آباد و از داد شاد
اگر دادگر باشی ای شهریار نمانی و نامت بود یادگار
اگر دادگر بیکس بود ورا راستی پاسبان بس بود
برچسبها: فرمانداری, مغان, نیروی انتظامی, کمیته, ایران, اکبر, اعلمی, بسیج, خاطرات, سپاه, شهربانی